تبليغاتX
دخترک تنها
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
وقتي تنهام
وقتي تنها هستم و قلبم پر از عشقه
آرزو مي كنم كسي رو داشته باشم كه پيشم بمونه
مهم نيست كي باشه
مهم اينه كه انسان باشه
و بتونيم عشقمون رو با هم تقسيم كنيم
و از لذت بي نيازي فرياد بكشيم
و به خودمون بخنديم
و به همه بگيم كه چه قدر از اينكه در كنار هم هستيم
خوشبختيم                     تقديم به بهترين دوست
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 7 قبل از ظهر  توسط تنها | 
شكست عهد من و گفت هر چه بود گذشت
به گريه گفتمش آري ولي چه زود گذشت
من بودم و تو بودي و اميد بود و عشق
من رفتم و تو رفتي و هر چه بود گذشت
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 7 قبل از ظهر  توسط تنها | 

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم

                                   راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 7 قبل از ظهر  توسط تنها | 
کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو برانجا گذرت می افتاد
به سراپای تو لب می سودم
                                                  کاش چو نای شبان می خواندم
                                                  به نوای دل دیوانه تو
                                                  خفته هودج مواج نسیم
                                                  می گذشتم ز در خانه تو
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده لرزان حریر
رنگ چشمان تو ره می دیدم
                                                 کاش در بزم فروزنده تو
                                                خنده جام شرابی بودم
                                               کاش در نیمه شبی درد الود
                                              سستی ومستی خوابی بودم
کاش چون اینه روشن می شد
دلم از نقش تو وخنده تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده تو.
                                              کاش...
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط تنها | 
تقدیم به دلهای که ...

باورم نمیشه ...
لحظه تلخ جدایی
تکرار شکست
اندوه خاطرات گذشته
دوباره ...
من و غم تنها
اسیر لحظه های بی تو
گذشت لحظه های بیهوده
چه سخته ...
دلی نیمه ترک خورده
لحظه شکستنش
من و تو همدردیم
هر دو زخمی
خسته
گرفتار طوفان رهگزران
می نگرند چه ساده
می پندارند فراموش کردن اسوده
ایستاده اند خنجر به لب
می زنند
می زنند
به این روح خسته
توان دارم
حتی آهی
فریادی
از دریای چشمانم
می توان دید ...
هر انچه که نمی توانم گویم
هر انچه که در سکوتم نهفته
میتوان دید که ....
خورشید خاموشم

خورشید خاموش
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط تنها | 
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
یه جون خسته بود
که دلش شکسته بود
مثل بارون بهار
زارو زار گریه میکرد
گاهی دست خستشو
به سوی خدا میکرد
که ای خدای مهربون
خالق هفت اسمون
اونو بی وفاش نکن
از منم جداش نکن
دست خستمو بگیر
تو منو رها نکن تو منو رها نکن
واسه اشک ریختن من سکوت تو کافیه
نیازیبه قهرت نیست
واسه شکستن من اخم تو کافیه
نیازی به فریادت نیست
واسه مردن من حرف رفتنت کافیه
نیازی به رفتنت نیست
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط تنها | 
گفت : سلام ! گفتم : سلام ! معصومانه گفت : می مانی ؟ گفتم : تو چطور ؟ محکم گفت : همیشه می مانم ! گفتم : می مانم . روزها گذشت . روزی عزم رفتن کرد . گفتم : تو که گفته بودی می مانی ؟! گفت : نمی توانم ! قول ماندن به دیگری داده ام .... باید بروم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط تنها | 
کی بود که با اشکای تو یه اسمون ستاره ساخت
کی بود که به نگاه تو دلش رو عاشقونه باخت
کی بود که با نگاه تو خواب و خیال عشق و دید
کی بود که تنها واسه تو از همه دنیا دل برید
نگو کی بود کجایی بوداونکه برات دیوونه بود
رو خط به خط زندگیش از عشق تو نشونه بود
من بودم اونکه دلشوساده به پای تو گذاشت
اونکه واسش بودن تو به غیر غم چیزی نداشت
من بودم اونکه دل اخر عشق تورو خوند
اونکه به جای عاشقی حسرتشو به دل نشوند
حسرت دوست داشتن تو همیشگی بوده و هست
کاش میرسید به گوش تو صدای قلبی که شکست
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط تنها | 
 دل ميخري؟!

 پرسيد چند؟!

گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.

 خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط تنها | 

چه کسي ميدانست ، سالهاست ديگر نمي نويسم
چه کسي ميدانست ، سالهاست براي خود نمي گريم ، براي خود نمي خندم
چه کسي ميدانست ، سالهاست خود را زير آوار نگاه تو پنهان کرده ام
چه کسي ميدانست !؟
نه ! هيچ کس نميدانست
بگذار همچنان هم کسي نداند
بگذار کسي نداند من از تمام با تو بودنهاي بي تو خسته شدم
بگذار کسي نداند که تو آمدي
اما!...

چه کنم که ديگر تاب ماندن ندارم
چه کنم که ديگر فقط خلوتي ميخواهم براي خودم
چه کنم که روياي هميشه خندان روزهايت
ديگر توان خنديدن ندارد

بگذار اين بار براي خود بگريم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط تنها | 

امشب دلم ميخواهد به كسي بگويم" دوستت دارم."تو نهراس و آنكس باش.بگذار با هرچه در توان دارم همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.بگذار برايت
نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را
نميتواند.بگذراند همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش جان ميدهد برايت جان
دهم.بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم و تو را ستايش كنم.بگذار در
تاريكي به تو لبخند بزنم.نگذار زمان از دستم برود و تو را درنيابم.ميخواهم
بينديشي كه همين امشب غير از من كسي ديوانه تو نيست هرچند كه جاهلانه فكري
باشد.كمي بيشتر با من بمان همين امشب بگذار خيال كنم كه جز تو كسي
نيست.همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.نقش حقيقت را.همان كه دور از تو
بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.
اي آخرين ! آينه ام اينبار تو باش

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط تنها | 

براي تو نامه نوشتم و با اشکهاي که هنگام نوشتن نامه ميريختم ثابت کردم که چقدر دلم براي تو تنگ شده است.پس بدون که اگه اين اشکهاي ريخته شده به خاطر تو نتونست حال تو رو دگرگون کنه و اگه اين کلماتي که بر روي ورق آوردم نتونست جواب قانع کننده براي اثبات عشق واقعي من به تو باشه پس هر چيزي که بين ما بوده رو فراموش کن چون معلوم ميشه که نتونسته تاثبر خودش رو بذاره .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط تنها | 
هرگز نفهميدم ، چرا ترکم کردي
و هرگز با من وداع نکردي
اما اکنون که تو را مي بينم
از درون خرد شده ام ، اما غرورم را حفظ مي کنم
اکنون مي فهمم که، بهتر است بعضي حرفها ناگفته بماند
از حقيقت مي هراسم
اما چه مي توان کرد، وقتي همچنان تو را دوست دارم
اگر مي توانستم يکبار ديگر آغاز کنيم
مي دانم اگر تلاش کنيم عشقي استوارتر خواهيم داشت
مطمئن هستم،اه
و هرگز اجازه نخواهيم داد، ازدلمان بيرون برود
مدت زيادي است
که حرفهايي گفتني در درون نگاه داشته ام
اما با گذشته روبرو شدم،اکنون مي فهمم
اجازه نمي دهم ، بر سر راهمان قرار گيرد
هرگز نمي دانستم،عشقي اينچنين استوار،پژمرده مي شود
اما چه مي توان کرد
اگر هنوز تورا دوست دارم
و تو نيز مرا دوست داري
چگونه مي توانيم دوري گزينيم
از چيزي که، زماني بسيار پابر جا بود
آيا جرات اين را داريم که بگوييم اشتباه کرده ايم
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط تنها | 

 در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست

بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط تنها | 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد

 وسعت تنهائيم را حس نکرد 

 در ميان خنده هاي تلخ من

گريه پنهانيم را حس نکرد

 در هجوم لحظه هاي بي کسي

درد بي کس ماندنم را حس نکرد

آن که با آغاز من مانوس بود

 لحظه پايانيم را حس نکرد

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط تنها | 

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد

چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟

چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟

اما افسوس ...

هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره .

اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي...

و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط تنها | 

تو تکرار نخواهی شد
انتظار بیهودست
انتظار سنگی ست
برای توازن حیات
و سرنوشت ما چنین بوده است
......
ببین که چگونه تقدیر
خودش را بخواب خواهد زد
تا عادت کنیم به فاصله ها
وبدانیم خورشید بی ما طلوع خواهد کرد
وما در لابلای خاطره ها خواهیم پوسید
.......
افسوس که قانون سرنوشت
تسلیم ما نشد
وما پنهان شدیم از چشمهای روز و شب
تنها در لفافه های عاشقانه ی خویش
حیات داشتیم
و شوق ترنم صدایمان
لبریز شاعرانه بود
برای دوباره بودن
..........
اما تو
تکرار نخواهی شد
زیرا تو برای ابدیت آمده بودی
از عبورهای رنگی
برای معنا شدن در خویش
ناب و بی همتا
ماندی و خواهی ماند
و من هرگز ماءیوس نیستم از این عشق
که اینجا
در خاکی دیگر
در هر فصلی که بی تو خواهم داشت
تصویری از تو خواهم بود تا ابد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط تنها | 
به عشق گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت...

 به احساس گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت...

به وفا گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم اونم منو تنها گذاشت و رفت...

ولي وقتي به تنهايي گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم موندو همدم و مونسم شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط تنها | 
 ای کاش می دونستی دل تخته سیاه نیست

وقتی که می آیی اسمت رو روی اون بنویسی

و هر وقت دلت خواست بری اسمت رو از روش پاک کنی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط تنها | 
 اگه دوتابودي

 جاي دوتا چشام ميذاشتمت.

اماحالاکه يکي هستي!!!

جاي قلبم ميزارمت .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط تنها | 

اگه بتونی برفها رو سیاه کنی

اگه بتونی پر کلاغها رو سیاه کنی

آتیش رو ببوسی

توی آب یه نفس عمیق بکشی

اونوقت می تونم فراموشت کنم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط تنها | 

بچه ها شوخی شوخی به پرنده ها سنگ میزنن

ولی پرنده ها راستی راستی می میرن

آدمها شوخی شوخی همو میرنجونن

ولی راستی راستی قلبهاشون میشکنه

تو شوخی شوخی میگی دوستم داری

ولی من راستی راستی عاشقت میشم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط تنها | 
سلام به همه

خوبین شرمنده این چند روز نبودم آخه مثلا داشتم واسه کنکور می خوندم

از همه دوستان معذرت می خوام که نتونستم بیام و بلاگمو آپ کنم

خوب سعی می کنم زود به زود آپ کنم

خوب فعلا بای

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط تنها | 

تنهایی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط تنها | 

دارم از تو می نویسم که نگی دوستت ندارم

از تو که با یک نگاهت زیر رو شد روزگارم

موقع نوشتن و وقت اسم گذاشتن

کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نمی ذاشتم

من تمام قصه هام قصه توست

اگه غمگینه اون از غصه توست

حتی من به آرزوهات تو رو آخر می رسوندم

می رسیدی تو من اما آرزو به دل می موندم

اگه شعرهام عاشقونه است عشق تو باعثشه

اگه مردم تو بدون که چه کسی باعثشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط تنها | 

 در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست

بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط تنها | 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط تنها | 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم ,  خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدارتو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهان خانه جانم , گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید , عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد  که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو , همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من , همه  محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت , خندان و زمان آرام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید , تو به من گفتی :« از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن!

آب , آئینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است,

باش فردا, که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی , چندی از این شهر , سفر کن! »

با تو گفتم:

«حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم , نتوانم!»

 

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر , لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی , من نه رمیدم , نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم,

تا با دام تو در افتم , همه جا گشتم و گشتم ,

حذر از عشق ندانم ,

سفر از پیش تو هرگز نتوانم , نتوانم!

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ حق , ناله تلخی زد و بگریخت ...

اشک در چشم تو لرزید , ماه بر عشق تو خندید

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم,

پای در دامن اندوه کشیدم , نگسستم , نرمیدم...

 

رفت در ظلمت غم, آن شب و شب های دگر هم,

نه گرفتی دگر از عاشق آرزده خبر هم ,

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...!

 

فریدون مشیری(1379-1305)

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط تنها | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط تنها | 

              من به دو چيز عشق می ورزم؛

يكی تو و ديگری وجود تو!

به دو چيز اعتقاد دارم؛

 يكی تو و ديگری مهر تو!

من در اين جهان دو چيز می خواهم؛

 يكی تو و ديگری شادی تو!

من اين جهان را برای دو چيز می خوا هم؛

يكی تو و ديگری برای با تو بوندن تا هميشه ...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط تنها |